تبليغاتX
دنیای تنهایی من

دنیای تنهایی من

تنیدن

خستگی را در کن ای مسافر ٬ چه شد پاداش ما ؟!

ازین همه تنیدن ها به کجایم؟!

روح در غار کوه فرهاد ٬ دلمان در شوخ درویشی شاید شوریده رنگ

مژگانی به سمت خاک

مژگانی به سمت خوک

مژگانی به سمت خدا !

ای پیله ازاین همه تجاوز٬ از این همه جسارت

خستگی را بپذیر که من بکارت روحم را دوست دارم.

من تابیدن ستاره را در پشت پلک می چشم

من صداقت صادق را ٬ عبادت عابد را ٬ جسارت سارق را می پذیرم

اما

گر گویی شبی ناظر است ٬ در پشت پرده دلم  نفی این تابیدن را بنوش .

دل همان معلق افلاک خواستن ٬ اگر هست کجاست ؟!

من از این شاشیدن نگاه ها هراس دارم ٬ من همان بنده نگاه سرخم

من در امواج ابرها لانه ای ساختم با پلک هایم

سایبانی شاید با مژه .

دست پینه بسته ای آمد روزی با همان فرمژه

اما

اما تلفیف ما سوی هیچستان می دود

من آن برادر بهشت ٬ همان پسرخوانده جهنم ٬ از این من خسته شده .

شد روزی نگاهی از پنجره مکدر به تو آید و آن نگاه تو باشی ؟!

شد بارانم تو باشی ؟!

((سوخته ی نور چترها نشوم ٬ تو امید تنیدن من باش ))

 

مهرداد بارون .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 4:33  توسط MB  | 

آشیانه

دیر آمد و زود رفت

من تشنه ی نم پلک های او

خاشعانه تازیانه میزد بر خشکسالی چشمهای من

آتش من را شانه میزد با گرمی قدم هایش

ای بنی آدم مرا نجویید ٬ مرا نبویید

عرعر سرخ چشیدن ندارد

ردپای نیلگون آن نگاه ٬سالهاست که  آشیانه ی ماست

آشیانه ی من وتنهایی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 3:58  توسط MB  | 

عاشقي هست عاشقي نيست

بوق بوق صدای بی کسی از مغزم می پرد

یادی نیست  اگر خاطره ای هست

تبی هست  شبی نیست

نگاری بود  نگاهی نیست

عقربه ای بود  تیک تیکی نیست

فریاد بی کسی هست  یاوری نیست

عاشقی هست  عاشقی نیست

عاشقی بود  دلی نیست

عطش هست  خورشیدی نیست

عابدی هست  خدایی نیست ٬ شاید

زندگی هست  اما خدا کند دگر مهردادی نباشد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 3:23  توسط MB  | 

مهمانی پنجره ها

شب سردی در اطاق من له له می زد

نگاهی بود اما گویی ٬باریکه نوری شاید

اتاق تاریک     پنجره ها را پرده پوشانده بود

اما پشت پنجره :

یاد آن فانوس به دست ٬ آن مرد سفید دل

که پشت افق دلش خورشیدی می زیست

یاد آن روز که قدمک قدمک  می رفت پی آدمک

به پشت پنجره که می رسید می گفت :

پرده سیه کنار زن       منم پرواز      پسر گنجشک ها.  

اما از اتاقک آدمک ها ٬روح صدایی نمی دمید     نسیمی می آمد اما ...

 

یادش بخیرنوه طوفان آن مطرود پنجره ها

 

یاد آن شب بوفناک که مترسک ها و آدمک ها کنار زدند قاصدک ها

شکستند پنحره پرواز     پاره کردند پرده اتاقک   

آتش زدند نگاه ها را  و با سلیقه چیدند خاکسترها

 

حال از این اتاقک پوسیده نگاهی خیس به تو آمد

هر چه گشت پسر گنجشک همان پرواز را نجست  

فریاد زد :منم آن پنجره ققنوس      همان نگاه دیروز

صدای جیرجیرک بود جوابش با یک جرعه خاکستر

 

نگاهها می آمدند واما پرواز ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3:32  توسط MB  | 

پنجره

آنقدر حسرت پنجره دارم    که امروز قبله ام پنجره است

پنجره قلب من است    در پرتو تابیدنش نگاه من خفته است

عجب آنکه چقدر پنجره ها می شکند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 1:21  توسط MB  | 

آیینه

زمانی که آیینه در کنار من است پلک آیینه می پرد

من کوله باری خاک

از آسمان قطراتی رنده شده می بارد

اما به جای اینکه گِل شوم ٬ گل می شوم

آیینه لنگ لنگان به من خیره می شود

آیینه به زیبایی نوشیدن آب     به شوق تماشای سیب

آیینه با نگاهی خیس قاصدک را با مژگانش طرد می کند  و

با آتش درونش شاپرک ها را می بوسد

آیینه می داند و می راند 

M.B

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:55  توسط MB  |